تبليغاتX
داستان زندگی
زندگي نيست به جز حرف محبت به كسي، ور نه هر خار و خسي، زندگي كرده بسي =×=×=×= زندگي فانوسي‌ست لب درياي خيال آويزان، مي‌توان آن را ديد و نه بيش، روشن است، اما به اندازه خويش =×=×=×= زندگي تابلويي‌ست نيمه راه، كه ز سرمنزل مقصود خبر مي‌آرد، كار او هشدار است، گر مسافر رهش بيدار است =×=×=×= زندگي دين بزرگي‌ست كه بر گردن ماست
یه مامان خوشحال

وقتی این مامان عصبی می شه بدجوری به هم می ریزه و انقدر ناراحتیش رو جمع اثر می ذاره ( خودشم نمی دونه چرا ؟ ) که آرامش همه به هخم می خوره . پریروز که رفتیم به مامان اینا سر بزنیم به خیل عظیمی از کتابها و اسباب بازیهای فکری و آموزشی رنگها مواجه شدیم که خاله ها خریده بودن. نمی دونستم خوشحال باشم یا از قشقرقی که پای تلفن راه انداخته بودم خجالت بکشم. درسا خانومم که همه رو روسفید و مامانشو روسیاه کرد. همینکه جعبه کاشیهای رنگیرو باز کردیم رنگ سبزو درست انتخاب کرد و چید روی کادر سبز رنگ کارت های آموزشی انگار که دنیارو بهم دادن و همه ناراحتیهام یادم رفت. انگار که این تنها نارحتی و غصه ام بود که اونم رفت.

  • وروجک استاد نقطه ضعف گرفتنه . چندبار اشتباه به مادرجونش گفت خاله ایشونم شدیدا اکشن گرفتن که خاله کیه؟ خاله چیه؟ حالا درسا عمدی صداش می کنه خاله و چندروز پیش رفته جلوش می گه مادرجون تا نگاش می کنه می گه : خاله
  • مامانی براش شعر می خوند که عزیزمن عمر من کجائی ؟ برگ بید من کجائی ؟ و ... یه دفعه با عصبانیت می گه بابا من اینجام
  • عاشق اسکیت بازی کردن بچه هاس بهش می گم درسا برا تولد فاطیما چی کادو بخریم می گه: کفش استلک (اسکیت )
  • عاشق مک کوئک  مهد کودک  مردسه مدرسه میله وزرش میله بارفیکس استلک اسکیت 
  • انقدر شیرین می گه خدامرگم و الهی بمیرم چی شده ؟ که می خوام درسته قورتش بدم. 
+ نوشته شده توسط مامان درسا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 16:29 |
یه مامان عصبانی!!

انقدر از دست خودم عصبانی ام که فکر می کنم دارم منفجر می شم. یه ساعتیه که مثل دیوونه ها شدم و هیچی آرومم نکرد. اومدم یه کمی ینویسم شاید آروم بشم. گاهی فکر می کنم هیچ آدم عاقلی این کارائی رو که من انجام می دم نمی کنه. دوروزه که تمام وقت ذهنم درگیر کاریه که پریروز انجام دادم. و دیروز و امروز رفتاری با درسا کردم که تو این سه سال بی سابقه بوده یا به ندرت اتفاق افتاده . دیروز برای اینکه دخترک صبحانه نمی خورد اشکشو درآوردم و از گریه اش هم خیلی ناراحت شدم ولی آرومش که نکردم هیچ بدترش هم کردم.. البته این موضوع تازگی نداره ولی چون شب قبلش هم شام نخورده بود انتظار داشتم با اشتهای خوبی صبحونه شو بخوره و وقتی اولین لقمه یک ربع تو دهنش موند بدجوری دیوونه شدم. یه مسئله ای هم که بدجوری تو فکرشم اینه که درسا رنگارو یاد نمی گیره و این مسئله اعصابمو به هم ریخته. نمی دونم من بدجوری کلید کردم به این قضیه که درسا جبهه گرفته و دقت نمی کنه یا اینکه مشکلی وجود داره. من واقعا نمی دونم بچه ها از چه سنی باید رنگارو بشناسن. درسا یادگیریش خوبه ولی وقتی در مورد رنگا باهاش حرف می زنم انگار اصلا درک نمی کنه چی می گم. پریروز با دکترش مشورت کردم می گه اگه رنگ سبز و قرمز رو تشخیص نمی ده اشکال داره ولی اگه رنگای دیگه رو هم  نمی شناسه اشکال نداره. شش ماه دیگه هم صبر کن ببین چطور می شه؟ امروز اومدم باهاش رنگارو کار کنم که شکلای همرنگو کنار هم بچینه ولی اصلا نگاشونم نمی کرد که ببینه من چی می گم. انگار درک نمی کرد من چی می گم.  منم عصبانی همه چی رو جمع کردم و اشک خودم و درسارو درآوردم. توروخدا هر تجربه و اطلاعاتی در این مورد دارید به من بدید. نمی دونم ازدست این اخلاقم چکار کنم. وقتی به یه موضوعی گیر می دم دیگه دست از سرم برنمی داره.  

پریروز درسارو بردم پیش دکترش برا چکاپ طبق معمول با هزارتا سوال. دکتر که همیشه ساعت 12 میاد مطب ساعت 4.5 میومد . فکرکردم بهتره منتظر بمونیم تا اینکه بخوایم دوباره بعدازظهر برگردیم . چون اونقدر مطب شلوغ می شد که تا آخر شب گیر می افتادیم. رفتیم بیرون تماشای مغازه های اسباب بازی که خوشبختانه تعدادشون تو میرزای شیرازی زیاده. گفتم بعدشم می ریم یه جائی ناهار کمی هم تو پارک وقت گذرانی. تو پارک یه خانومی اومد کنارمون نشست و سر صحبت باز شد. انقدر وجه اشتراک داشتیم و اونقدر به یه همکار قدیمی بسیار عزیزم شبیه بود که احساس می کردم سالهاست می شناسمش. کلی با هم صحبت و با درسا بازی کردیم. بعدش پیشنهاد داد بریم خونه ما که خیلی نزدیکه تا دکتر بیاد. منم بعد از کمی تعارف که مزاحمتون نمی شیم راه افتادم به طرف خونه شون. یک ساعتی مهمونش بودیم و وقتی قهوه آورد که با هم بخوریم یه دفعه تو دلم خالی شد که این چه کاری بود من کردم. هرچند که وقتی که از خونه ش بیرون اومدیم خودمو ملامت کردم که چرا احساس خطر کردم و ناامنی. برا بابا که گفتم خیلی ناراحت شد هرچند که بر حسب عادات و اخلاقش چیزی نگفت.فقط هشدار داد که فکر می کنی اتفاقهای بدی که می شنویم چطور اتفاق می افته. به مامانم که گفت این همه وقت چکار کردید چیزی نگفتم چون همیشه از دوستیهای زیاد من و صمیمیتی که با اطرافیان در هر محیطی پیدا می کردم ناراحت می شد.  

+ نوشته شده توسط مامان درسا در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 16:45 |
بهش می گم فرشته همون که از بهشته
فرشته کوچولوی من این روزا خیلی شیرینی و خیلی دوست داشتنی. انقدر که گاهی از ذوق داشتنت گاهی بغضم می گیره گاهی گریه ام. روزی هزار بار خدای مهربونو بخاطر داشتن تو شکر می کنم.چندروزبود که دلم می خواست بیامو یه چیزی بنویسم ولی نمی دونستم از چی برات بگم . از شیرین کاریات یا شیرین زبونیات ولی حیف که نمی تونم همون قدر که شیرینن نشونشون بدم.از وقتائی بنویسم که عروس می شی و از من داماد می خوای یا از وقتی که می ریم بیرون نی نی تو با کالسکه میاری آخه فسقلی هنوز خودتم گاهی با کالسکه میای بیرون. از وقتائی بگم که با خمیربازیات یه چیزی می سازی خیلی هنرمندانه یا از نقاشی کشیدنت. از سنتور زدنت رو کاسه بشقاب بعد از اینکه فیلم سنتوری رو دیدی از شعر خوندنت از خوندن کلماتی که یادشون گرفتی از خوابوندن عروسکت کنار خودت و شیر دادن بهش و لالائی خوندنات از وقتائی که موهاشو شونه می کنی گل سر می زنی و خودتم کلی بهش ذوق می کنی که خوشگل شده.از دوستیات و مهربونی کردنات از وقتائی که دلت می ره که بریم خونه مامانیی از وقتی که عاشق بابائی یا مهربون مامان از وقتائی که بهم کمک می کنی می بوسیم دستامو ماساژ می دی. از همه لحظاتی که عاشقشونم درست مثل خودت.

  • چندروزه که دلم بدجوری گرفته.
  • چرا هر چقدر آدم نرم تره و بیشتر در مقابل دیگران کوتاه میاد اوضاعش بدتره.
  • امشب پدرجون درسا از سفر مکه بر می گردن.روز مبعث همش تو این فکر بودم که الان رفتن غار حرا.یعنی چه حالی داشتن.

                              

                         

                              

                          

+ نوشته شده توسط مامان درسا در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 19:18 |
روزت مبارک

چندوقت پیش بابا رفته بود ماموریت یه کمی طولانی. دل منو دل کوچیک درسا خیلی براش تنگ شده بود . روزی که قرار بود بابا برگرده به درسا گفتم عسلکم بیدار شو الان بابا میاد می بینه تو هنوز خوابی غصه می خوره که نرفتی براش درو بازکنی بوسش کنی و درسا خانوم یه دفعه از جاش پرید و می گه بابام میاد بابای خوشگل ... بابای مهربون...

این دخترک بدجوری عاشق باباشه. از روزای اول تولدش همین طور بود. چشمای این بچه هرجا که باباش می رفت دنبالش بود. از روزی که فهمیدم یه نی نی قراره به جمعمون اضافه شه آرزو کردم یه رابطه خیلی قشنگ با هم پیدا کنن. همیشه به بابا می گفتم تورو خدا مثل همه باباها نشو یه بابای گرفتار بی حوصله و بی انگیزه سعی کن یه دوست دوست داشتنی بشی که همیشه دخترکت بهت افتخار کنه. آرزومه حتی وقتی که درسا بزرگ شد همین حس رو داشته باشه و باباش هم بابا باشه هم یه دوست دوست داشتنی....

بابای خوشگل و مهربون روزت مبارک.

                              

+ نوشته شده توسط مامان درسا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 17:27 |
موجود خجالتی

دختر کوچولوی ناز مامان حالا هم دخترشه هم دوستشه و هم دلبرشه. حالا عزیزکم هم صحبت مامانه و رفیق مامان. این روزا دوست داره بشینه و مامان موهاشو ببافه در حالیکه با هم یه شعری رو زمزمه می کنن درست مثل اونوقتا که ماها می نشستیم و مامانم موهامونو می بافت. البته یادمه اونوقتا ما خیلی ساکت و بی حرکت می نشستیم نمی دونم اصلا نفسم می کشیدیم یا نه. ولی حالا من باید سیصد جهت بچرخم و جامو عوض کنم.نمی دونم این خاصیت بچه های امروزیه یا شایدم ما بزرگتر بودیم و درسا هم بعدا اینجوری بشه.

دیروز با هم رفتیم پارک لاله برای دیدن نمایش موجود خجالتی و درسا برای اولین بار یه نمایش شاد مثلا عروسکی با موزیک زنده رو تجربه کرد. از تبلیغاتش حس کردم که باید نمایش خوبی باشه ولی نه زیاد جالب بود و نه مناسب سن درسا خانوم. ولی خوب در مجموع بد هم نبود چون درسا کلی دست زد و جیغ کشید و کلی با بچه ها همراهی کرد که من زرنگ هستم . من قوی هستم. من شجاع هستم و البته کلی هم اون وسط قر داد و رقصید. باورم نمی شه این دختر خجالتی منه که این کارارو می کنه. دیروز به طرز وحشتناکی بامزه شده بود و دوست داشتنی و کلی مورد توجه قرار گرفت و برای اولین بار تو بازی زخمی شد. رفته بود وسط بچه ها و حباب بازی می کردن که بقول خودش با یه آقا پسر تصادف کرد و دندوناش فرو رفت تو لبش و زخم شد و کلی خون اومد. مگه خونش بند می اومد منم که کم مونده بود غش کنم . آخرش مامانا نصیحتم می کردن که خودت بدتر شدی از بچه. اصلا اونو بیشتر ترسوندی . دیدی اولش گریه نکرد ولی با عکس العمل شما چکار کرد. تورو خدا این جور وقتا خونسردیتو حفظ کن و از اینجور نصیحتا...

 

             

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 15:12 |
منتخب آتلیه امسال
                           

                            

                            

                            

                           

                           

                           

+ نوشته شده توسط مامان درسا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 18:12 |
بازی وبلاگی: انتخاب بهترین مطلب

اول باید از دوست عزیزمون که مارو به این بازی دعوت کردن تشکر کنم ولی راستش انتخاب بهترین مطلبی که تو وبلاگ نوشتیم یه کمی سخت بود. راستش آنچه که تا به حال نوشته ایم با اینکه از لحاظ نوشتاری چندان قابل ملاحظه نیست ولی برامون عزیز و مهمه و دوستشون داریم و خوشحالیم که خاطرات مشترکمونو ثبت می کنیم برای سالهای بعد برای خودمون و دخترکمون درسا.حالا مطلبی که بابای درسا نوشته بود و خیلی دوستش دارم رو می ذارم ولی بعدش مطلب خاله نرگسو هم می ذارم چون اونم خیلی دوست دارم. اون روزا درسا تازه به دنیا اومده بود و ما تهران بودیم پیش مامانی و بابا روزهای سخت و تنهائی رو می گذروند. بعد هم که برگشتیم ماهشهر مامان اینا تنها شده بود و همش می گفتن بیائید تهران چون به این فسقلی وروجک خیلی عادت کرده بودن. راستی که چقدر روزهای سختی بود.

ساعت دیجیتال میگه سه و چهل و سه دقیقه صبحه . ای بابا چرا صبح نمیشه . چرا امشب خوابم نمیبره . از این شونه به اون شونه میشه و سعی میکنه به چیزای بد فکر نکنه و دوباره بخوابه . تا ساعت 6:30 که قراره ساعت زنگ بزنه دو سه بار دیگه بیدار میشه . بالاخره صدای ساعت بلند میشه . با یه دست زنگ ساعتو خاموش میکنه و بلند میشه . چون تو هال خوابیده تلویزیون روبروشه . کنترلو برمیداره و تلویزیونو روشن میکنه . شبکه یک داره کارتون نشون میده . بلند میشه میره دست و صورتشو میشوره و وضو میگیره و تا قبل از اینکه آفتاب بزنه نمازشو میخونه . حال جمع کردن رختخوابشو نداره . میره تو آشپزخونه از تو یخچال پاکت شیرو میاره بیرون . صدای گنجشکها از بیرون میاد که دارن تو سرو کله هم میزنن . یکم شیر تو لیوان میریزه و میذاره تو ماکرو و روشنش میکنه تا بجوشه . میره سراغ لباساشو مثل هر روز اونارو تنش میکنه . سری به آیینه داخل حموم میزنه ببینه اوضاع امروزش چطوره . ظاهرا" همه چیز مرتبه فقط یه شونه لازمه . سری به اتاقها میزنه ، اوضاع اونا هم در عین بهم ریختگی ظاهری مرتبه . میاد سراغ لیوان شیر و اونو با یه کیک میخوره . یه آبی به لیوان میزنه و میذارش تو جاظرفی . ساعتو نگاه میکنه ، هنوز فرصت هست . میره سراغ تلویزیون . داره اخبار میگه . اخبارو نگاه میکنه ولی گوش نمیکنه چون نه حوصله داره نه فکرش آزاده . مثل هر روز ساعت 7:10 تلویزیونو خاموش میکنه و از خونه میزنه بیرون ولی قبلش نگاهی به عکس دخترش که روی میزه میکنه . کسی نمیدونه تو ذهنش چیه . در خونه بسته میشه . تا چند دقیقه دیگه اون سر کوچه واستاده و آماده سوار شدن به سرویس شرکته . همکاراش میان . حرکتهای تکراری هر روز انجام میشه و همه سوار سرویس میشن . تو سرویس چرت میزنه . اینم از اثرات نخوابیدن دیشبه . لابلای چرت زدناش یاد روزایی می افته که این راه رو با همراه زندگیش شونه به شونه میومدن . نیم ساعت بعد جلوی شرکت اتوبوس وامیسته و همه پیاده میشن و روز کاری شروع میشه . یکسری فعالیتهای روزمره و کسالت آور . الان دیگه به دفتر کارش رسیده . درو باز میکنه ، آستینا رو میزنه بالا و شیرجه میره داخل کارهای امروز . یهو صدای زنگ موبایل که برای ساعت 10:00 کوک شده بلند میشه . الان وقت خبر گرفتن از همسر و دخترشه . سریع تلفنو برمیداره و شماره میگیره : .......021 . صدای مهربون و آشنایی که اون منتظرشه از اون طرف خط میگه الو .... انگار که اون از توی این دنیا میره بیرون . یه بیست دقیقه ای تو این دنیا نیست . خبرای خوبی بهش میدن  . خیالش راحت میشه چون دوری قابل تحمله و بهش تقریبا " عادت کرده ولی بقیه مسائل خصوصا" بیماری امونشو میبره . بهرحال گوشیو میذاره و دوباره غرق کار میشه . تا آخر وقت کاری یکی دو بار دیگه تلفن میکنه و جویای احوال همسر و دخترش میشه .آخه کار دیگه ای از دستش برنمیاد فعلا" . ساعت حرکت سرویس شرکته ، عقربه ها ، ساعت 18:30 رو نشون میدن ولی اون انگیزه ای برای رفتن نداره . با همکارش که ماشین داره هماهنگ میکنه که شام شرکت بخورن و بعدش برن خونه . اینجوری بهتره چون دیرتر میرسه خونه . ساعت 21:00 میرسه خونه . درو باز میکنه . فضای ساکت و سنگین و تاریک خونه با سردی خاصی بهش میگه بازم اومدی ؟ اونم تنها ؟ چراغو روشن میکنه . یکی بهش میخنده . آره همسرشه ولی از توی قاب عکس روی دیوار . به قاب عکس نگاه میکنه و خاطرات چندسال گذشته رو مثل برق تو ذهنش مرور میکنه . کار خاصی برای انجام دادن نداره . لباساشو عوض میکنه ، وضو میگیره ، نمازشو میخونه و سر سجاده به خدا غر میزنه و ازش کلی چیزی میخواد . آخرشم از پرتوقعی و ناسپاسی خوش خجالت میکشه و پا میشه . یه دوری تو خونه میزنه . همه چیز مثل صبحه و تغییر نکرده . میره تو رختخوابش جلوی تلویزیون دراز میکشه . تلویزیونو روشن میکنه و یکم این کانال اون کانال میکنه . با خودش میگه بهتره بخوابم . همین کارم میکنه . قبل از خواب غرق رویاهای شیرینش میشه و ..... ساعت دوباره راس 6:30 زنگ میزنه . روز از نو روزی از نو . اون خوشحال از اینکه یک رو از روزای فراق گذشته از خواب پامیشه و ....

ساعتو نگاه میکنه، تو نور کم شب خوب معلوم نیست. دقت میکنه ، ساعت دیجیتال میگه سه و چهل و سه دقیقه صبح. ای بابا چرا صبح نمیشه. آخه از شوق دیدن خانوادش خوابش نمیبره ، ازاین شونه به اون شونه میشه و دوباره به زور می خوابه تا ساعت 6:30 . مثل همیشه ساعت زنگ میزنه. ساعتو خاموش میکنه و بلند میشه ، تندتند وضو میگیره ، نمازشو میخونه ، رختخوابشو جمع میکنه ، لباساشو تنش میکنه. میخواد خونرو مرتب کنه ، از این اتاق به اون اتاق. اونا دارن میانو نمی خواد خونه اینجوری باشه. صدای گنجشکها از بیرون میاد که دارن تو سرو کله هم میزنن ولی ایندفعه دارن مژده میدن...... ساعتو نگاه میکنه، وای 7:10 شده نه خودشو مرتب کرده نه صبحونه خورده. دیگه دیر شده ، نگاهی به عکس دخترش که روی میزه میکنه ، لبخندی میزنه و از خونه میزنه بیرون. تا سر کوچه میدو تا به سرویس شرکت برسه. همکاراش اومدن. همه متوجه میشن که با روزای دیگه فرق داره. نیم ساعت بعد جلوی شرکت اتوبوس وامیسته و همه پیاده میشن و روز کاری شروع میشه. ولی امروز نمی فهمه چه جوری کارمیکنه یا اصلا چی کار میکنه ، ساعت 10:00 میشه. سریع تلفنو برمیداره و شماره میگیره : .......021 . صدای مهربون و آشنای همیشگی گوشیو بر نمیداره ، نگران میشه ولی معلوم میشه که مشغول بستن چمدونا بوده. توی ابرا سیرمیکنه ، تلفنم نمیزنه چون میدونه همه حسابی سرشون شلوغه. تا اینکه کم کم ساعت پرواز هواپیما میرسه. منتظر تماس خونوادشه! بالاخره موبایلش زنگ میخوره و خبر میدن که سواره هواپیما شدن. برای سالم رسید نشون دعا میکنه، سوار ماشین میشه تا بره فرودگاه. حالا دیگه ساعت چهاره و هواپیما تو ماهشهر فرود اومده......

ساعت 20:00 میرسه خونه. درو باز میکنه. فضای خونه دیگه ساکت و سنگین و تاریک نیست. چراغ روشنه. یکی بهش میخنده . آره همسرشه ولی نه از توی قاب عکس روی دیوار ، خود خودشه! صدای آواز خوندن دخترشو میشنوه که با روروک از تو اتاقش میاد بیرون ، بغلش میکنه و یه ماچ ابدار از لپش. لباساشو عوض میکنه ، وضو میگیره ، نمازشو میخونه و سر سجاده از خدا تشکر میکنه. این دفعه با دخترشو همسرش شام میخوره ، خیلی وقت بود که غذای درست حسابی نخورده بود ، بعد با هم تلویزیون نگاه میکنن..........

ساعت دوباره راس 6:30 زنگ میزنه . روز از نو روزی از نو. اون خوشحال از اینکه روزای فراق تموم شدن و......

خانواده ی کوچیک اونا خوشحالن ولی نمیدونن ما تو تهران از غم دوریشون حالمون گرفتس ، فقط میتونیم عکساشونو نگاه کنیم و برای زود برگشتنشون دعا کنیم و روزهارو دونه دونه بشماریم............

در آخر دوستای خوبم آنا خانوم . بیتا جون مامان دوقلوها. مامان نوشین هستی خانوم و بابای آرمینارو به این بازی دعوت می کنم.

+ نوشته شده توسط مامان درسا در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 13:36 |
یه درسای دیگه!!!

هرچی فکر می کنم این درسای منه که رفته خونه همسایه بغلی و هرچی می رم دنبالش نمیاد می گه دختر اینا شدم باورم نمی شه. با اینکه دخترشونو خیلی دوست داره و اولین هم بازیشه ولی تا چند وقت پیش باید باهم می رفتیم خونه شون. بعد پذیرفت که بدون من بره به شرطی که باباش نباشه و امروز که رسیدیم خونه خواست که بمونه تو حیاط با یاسمن و باباش بازی کنه وقتی هم که اومدن بالا رفته خونه اونا شامشو اونجا خورده و حالاهم که نمیاد.

راستش از این همه تغییر شوکه شدم. درسای حرف گوش کن که هرچی می گفتی می گفت باشه حالا به ندرت به حرف آدم گوش می ده و کاری که دلش بخواد انجام می ده و ضایع کردن آدمو خوب یاد گرفته. باهات لجبازی می کنه و چون عادت نداری به مرز انفجار می رسی. تا یه مسیری رو پیاده بری دیوونه ات می کنه یا راه نمیاد یا می دوه و کفرتو درمیاره. حتما اینا به اقتضا سنشه ولی من که هم شوکه ام هم عصبانی.

اینجا هم قند تو دلش آب شده که خاله اجازه داده رژلب بزنه:

 

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 22:18 |
روز مادر
ما همگی خونه مامانی هستیم و الان درسا خانوم همه مارو از خنده روده بر کرد. خاله جون یواشکی داشت تو اتاق کادوهارو بسته بندی می کرد ماهم مثلا فکر کردیم داره نماز می خونه. مامانی گفت درسا جون برو پیش خاله جون نماز بخون و چند دقیقه بعد درسا مثل برق از اتاق دوید بیرون و داد زد کادوی مامانی. روزت مبارک. مبارکت باشه. مامانی می گه : کادوی کی درسا جون مامانت ؟ درسا داد می زنه نه کادوی مامانی. انگشتر و هی داد می زنه انگشتر انگشتر

مادر عزیزم پشت و پناه و یاور من همدم و همدرد من روزت مبارک

             

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 15:43 |
خیلی بهمون خوش گذشت....

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 11:14 |