حکایت منم شده بود حکایت حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت و روز شنبه که همه جا تعطیل بود کارمو شروع کردم با یه دنیا دلهره و دلتنگی برا وروجک کوچولوم که کلی از این مسئله شوکه شده بود. مهدشونم تعطیل بود و ما خونه مامانی بودیم . شب موقع خواب که خیلی هم خسته بود باهاش در مورد اینکه من فردا می رم سر کار و تو قول بده که دختر خوبی باشی تا من برگردم صحبت می کردم که باعث شد عشق مهربون من بیخواب بشه. یه اخلاق مشترک دیگه ش با منم این اخلاق گ ن د ه که با یه کمی نگرانی و هر تغییری بیخوابی می زنه به کله م. بعد از کلی ابراز احساسات که مامان بری اداره من دلم برات خیلی تنگ میشه منم دلم برات خیلی تنگ می شه عزیزم. آخه مامان من نگرانتم نه عزیزم نگران نباش من خیلی زود می آم بازم می گه من فکر کنم که دیر میای نه قول می دم تا بیدار شی و کمی بازی کنی من رسیدم ... بعد از چند ساعت که کلی باهم حرف زدیم و کمی آروم شد و کلی با عروسکش حرف زد خوابش برد و کمی بعد شروع کرد به سرفه کردن . سرفه های وحشتناکی که فکر میکنم از استرس بود و دلهره منو و بقیه رو زیاد و زیادترمی کرد . آخه دخترکم بشدت بهم وابسته س و حتی خونه مامانی که همه عشقشه رو هم بدون من سخت تحمل می کنه و اینکه مهد رو پذیرفت مایه تعجب همه شده بود هرچند که هرشب میگه می شه فردا پیشت بمونم و نرم مهد و هرروز تا برسیم اونجا صدبار می گه که مامانم دوستت دارم. دلم برات تنگ می شه من تو کلاسم تو کجا می ری؟ چکار می کنی تا من بیام؟ و ظهرهم پرواز میکنه تو بغلم. خلاصه که همه تو مهد از این همه وابستگی ما بهمدیگه تعجب می کنن و البته معتقدن که من با توجه زیادم کمی لوسش کردم.آخه می شه بچه جلو چشم آدم بخوره زمین و کارش نداشته باشی هرچند که بعضی مامانا حتی نگاشونم نمی کنن.حالا کار اونا درسته یا من نمی دونم؟!!!!
و حالا می دونم که خیلی شرایط سخت می شه مجبوریم که صبح خیلی زود از خونه بریم چون ساعت کاریم از 7 شروع می شه. از ماه جدید مهد درسارو باید عوض کنم تا به محل کارم نزدیک باشه و می دونم این جابجائی هم اذیتش میکنه. ولی دلم به تعطیلی ساعت 1.5 خوشه و اینکه بعدازظهرها با همیم . من و عشق کوچولوی قشنگم
















