تبليغاتX
داستان زندگی

عاشقانه های من و دخترم

حکایت منم شده بود حکایت حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت و روز شنبه که همه جا تعطیل بود کارمو شروع کردم با یه دنیا دلهره و دلتنگی برا وروجک کوچولوم که کلی از این مسئله شوکه شده بود. مهدشونم تعطیل بود و ما خونه مامانی بودیم . شب موقع خواب که خیلی هم خسته بود باهاش در مورد اینکه من فردا می رم سر کار و تو قول بده که دختر خوبی باشی تا من برگردم صحبت می کردم که باعث شد عشق مهربون من بیخواب بشه. یه اخلاق مشترک دیگه ش با منم این اخلاق گ ن د ه که با یه کمی نگرانی و هر تغییری بیخوابی می زنه به کله م. بعد از کلی ابراز احساسات که مامان بری اداره من دلم برات خیلی تنگ میشه منم دلم برات خیلی تنگ می شه عزیزم. آخه مامان من نگرانتم نه عزیزم نگران نباش من خیلی زود می آم بازم می گه من فکر کنم که دیر میای نه قول می دم تا بیدار شی و کمی بازی کنی من رسیدم ... بعد از چند ساعت که کلی باهم حرف زدیم و کمی آروم شد و کلی با  عروسکش حرف زد خوابش برد و کمی بعد شروع کرد به سرفه کردن . سرفه های وحشتناکی که فکر میکنم از استرس بود و دلهره منو و بقیه رو زیاد و زیادترمی کرد . آخه دخترکم بشدت بهم وابسته س و حتی خونه مامانی که همه عشقشه رو هم بدون من سخت تحمل می کنه و اینکه مهد رو پذیرفت مایه تعجب همه شده بود هرچند که هرشب میگه می شه فردا پیشت بمونم و نرم مهد و هرروز تا برسیم اونجا صدبار می گه که مامانم دوستت دارم. دلم برات تنگ می شه من تو کلاسم تو کجا می ری؟ چکار می کنی تا من بیام؟ و ظهرهم پرواز میکنه تو بغلم. خلاصه  که همه تو مهد از این همه وابستگی ما بهمدیگه تعجب می کنن و البته معتقدن که من با توجه زیادم کمی لوسش کردم.آخه می شه بچه جلو چشم آدم بخوره زمین و کارش نداشته باشی هرچند که بعضی مامانا حتی نگاشونم نمی کنن.حالا کار اونا درسته یا من نمی دونم؟!!!!  

و حالا می دونم که خیلی شرایط سخت می شه مجبوریم که صبح خیلی زود از خونه بریم چون ساعت کاریم از 7 شروع می شه. از ماه جدید مهد درسارو باید عوض کنم تا به محل کارم نزدیک باشه  و می دونم این جابجائی هم اذیتش میکنه. ولی دلم به تعطیلی ساعت 1.5 خوشه و اینکه بعدازظهرها با همیم . من و عشق کوچولوی قشنگم

+ نوشته شده توسط مامان درسا در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 18:26 |
فردا روز دیگریست...

خودمم این حس خوشی رو که الان دارم باورم نمی شه. مدتها بود که یه باری روی دوشم سنگینی میکرد و حال خوبی نداشتم و حالا این بار سنگین از دوشم برداشته شده و حالم خیلی خوبه.

شش ماه گذشته با نبودن آقای همسر و بقول درسا بابای عزیز روزگار سختی داشتیم. ما به نوعی تنهائی دوری از کسی که بهش بشدت وابسته ایم بهونه ها و دلتنگی های درسا فکر و خیال و گاهی ترس و دلهره های شبانه... و بابا هم با بلاتکلیفی و تنهائی بقول خودش درگیر بازی شطرنج شده بود که با یه حرکت اشتباه همه چیز خراب می شد. ولی بهرحال این سختیها هم گذشت و روسیاهیش برا اونائی موند که تو این مدت یه سراغی ازما نگرفتن که تنهائی چه می کنید یه احوالپرسی و یه تعارف که می تونن کاری کمکی انجام بدن. خداروشکر می کنم که به تنهائی و در بدترین شرایط هم از پس کارام برمیام و احتیاج به کمک ندارم ولی به هرحال اینم یکی  از اون بیشمار خاطراتی بود که هیچوقت از یادم نمی ره.خداروشکر میکنم که صبوریهای ما و تلاشهای بابا نتیجه داد و حقی رو که داشت ضایع می شد بدست آوردیم.خداروشکر که بابا هم با ماهشهر خداحافظی کرد و داره میاد به خونه....

+ نوشته شده توسط مامان درسا در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 11:45 |
فیتیله

مدتیه که درسا خانوم خیلی جدی می خواد که بره تو یه برنامه تلویزیونی مخصوصا برنامه فیتیله هاو براش سواله که چرا نمی برمش. فکر می کنه که من پیگیرش نیستم ولی من نمی دونم چکار می تونم بکنم. تو همه برنامه ها ثبت نامش کده ام که هیچ خبری نشد. یه روز زنگ زدم روابط عمومی شبکه ۲ و گفن برنامه برا ۶ سال به بالاهاس ولی همیشه بچه های کوچکتر هستن که حتما از بند پ استفاده کردن!!!بعد زنگ زدم شبکه ۵  و ۱ ببینم چکار می شه کرد برا رنگین کمان و عمو پورنگ که بازم هیچی !!! بعد خاله جونش با همکارش صحبت کرد که با پسر دائیش صحبت کنه که یکی از هنرمندای عزیز فیتیله س که ایشونم گفتن که روال عوض شده و دیگه نمی تونن کسی رو ببرن !!!!چون ثبت ناما کامپیوتریه!!!فقط خبر دادن که تو پارک گفتگو جشنی هست که اوناهم  یک ساعت برنامه دارن و گفتهبودن که بیارنش اونجا. خلاصه که ما رفتیم و یه کمی درسا خانوم راضی شد و واقعا لذت برد.

راستی حتی تو این برنامه ها هم باید بی عدالتی باشه!!! همه چی رابطه ای !!!پس دلای کوچیک بچه ها چی؟؟؟

                          

 

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 12:29 |
تعطیلات در ماهشهر

وقتی روی صندلی هواپیما نشستیم و بطرف ماهشهر پرواز کردیم یاد  هشتم خرداد سال 82 افتادم که با چشمای گریون و دل شکسته از خانواده ام خداحافظی کردم و رفتم ماهشهر تا بعد از چندین سال انتظار زندگیمونو شروع کنیم و بیاد خانومی که کنارم نشسته بود افتادم که دلداریم می داد و می گفت به زودی عاشق اینجا می شی . خاک خوزستان گیرائی خاصی داری که خیلی زود عادت میکنی و وابسته ش میشی. ما سالهاست که اینجائیم و اصلا دلمون نمی خواد برگردیم . به درسا نگاه می کنم که کنارم نشسته و کلی ذوق زده س ذوق پرواز و سفرو ذوق دیدن آرمینا. آخه دخترکم مثل خودم احساساتیه و زود دلبسته دوستاش می شه و به هر چیز کوچیکی ذوق می کنه و شاد می شه.منم ذوق دیدن دوباره دوستامو داشتم. فکر کردم  منم اونجارو دوست دارم و هربار که پام به اونجا می رسه  دلم بدجوری می تپه ولی خوشحالم که موندگار نشدیم. اگه درسا از این همه لطف و عشق خانواده هامون دور می موند چه حیف می شد.همینطور که تو شهرک می چرخیدیم خاطرات اون سالها زنده شدن همه و همه تلخ و شاد غم انگیز و دل انگیز...

به درسا هم که خیلی خوش گذشت. با آرمینا کلی بازی کردن و کلی هم باهم سازگار بودن. چقدر اخلاقاشون شبیه همه شاید اینکه دقیقا همسن هستن و تو یه روز متولد شدن باعث این همه شباهته.خلاصه که دیدن دوباره بابا بعد از یک هفته برا دختری که عاشق باباشه بازی کردن تو یه خونه بزرگ و حیاط دار با یه دوست خوب که اسباب بازیاشم بهش می داد معلومه که خیلی خوبه و خوش می گذره.

          

پری دریائیهای کوچولو:

           

+ نوشته شده توسط مامان درسا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 10:58 |
درهم و برهم شلوغ و پلوغ

چندوقته که اوضاعمون درهم و برهمه . چندروزی بابا میاد تهران و ما فعال می شیم از اینور به اونور می ریم و درواقع خودمونو خفه می کنیم و تلافی اون رکود و یکنواختی رو در میاریم. تو یکی دوهفته گذشته چندروزی رفتیم شمال که خیلی خوش گذشت و همه چی عالی بود. بعد تولد درسا کوچولو بود که اونجام خیلی خوش گذشت.خاله دلارام یه برنامه خوب چیده بود از گریم بچه ها گرفته تا صندلی بازی و و جایزه برا بچه ها و کلی خوراکیهای خوشمزه و... مهمترین کاری که انجام شده تعویض مهد درسا بود که از این بابت خیلی خوشحالم . تو همین مدت کوتاه متوجه تفاوتهاش با مهد پارسال شدم در ضمن وروجکم اینجارو بیشتر دوست داره.امروز تو مهد گفتن که درسا تو رنگ آمیزی خیلی ضعیفه. درواقع عضلات دستش ضعیفه زود خسته می شه و کارشو ادامه نمی ده و باید روزی نیم ساعت تمرین داشته باشه دقیقا دست رو مسئله ای گذاشتن که متوجه اش بودم ولی نمی دونستم چه کمکی می تونم بهش بکنم. پریروز بعد از پنج ماه انتظار رفتیم پیش دکتر ارتوپد معرفی شده چون نگران سرپنجه راه رفتن جغله بودیم که خداروشکر مسئله مهمی نبود و درمانی نمی خواد. ولی هرچی رو پیگیری و حل می کنی یه استرس جدید شروع می شه.

                           

           

            

اینجام مهد (محبوبه شب) با آرمان عزیز:

                            

+ نوشته شده توسط مامان درسا در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 12:10 |
بازگشت برای سپاس

بعداز مدت طولانی (حدود سه سال) امروز ابر و ماه و خورشید وفلک دست به دست هم دادن تا دوباره بتونم چند خطی بنویسم . برام خیلی جالبه این موضوع و نمیدونم چی بنویسم. تغییر تو شغلم خیلی چیزا رو تغییر داد . طوریکه شیوه زندگیمون هم تغییر کرد البته از نوع خوبش .با اینکه خونه بودنم مستمر نیست اما به لطف فداکاریهای مامان درسا وقتایی که کنار هم هستیم خیلی بهمون خوش میگذره و یه جورایی تلافی زمان نبودنم درمیاد. البته یه چند ماهیه که کار قبلیم و فعلیم باهم قاطی شده و یه جورایی روز و شبم رو گم کردم و به هممون سخت میگذره . اما خوشحالم که خونوادم اینو درک کردن و علیرغم مشکلات بوجود اومده تحمل میکنن و خم به ابرو نیاوردن . نمیدونم میتونم این گذشت و فداکاری رو جبران کنم یا نه . تمام بار مسئولیت خونه افتاده رو دوش مامان درسا و منم دور از تهران دستم به جایی بند نیست تا بتونم تو مواقع ضروری بدادشون برسم مثل همین چند روز قبل که ماشین تو خیابون خراب شد و من با موبایل ازراه دور و به همت مامان و خاله درسا تونستم بهشون بگم چیکار کنن تا مشکل حل بشه . البته حلم شد خداروشکر . به هرحال امیدوارم خدا کمکمون کنه و از این همه سختی و دوری نتیجه مطلوب بگیریم و زودتر زندگیمون به روال عادی برگرده. جاداره اینجا از خیلی ها تشکر کنم :

۱ ) از خداوند منان بخاطر نعمت امنیت و سلامتی که به من و خونوادم داده و تو این مدت تنهامون نذاشته .

۲ ) از مامان درسا به خاطر همه چیز که یکی دوتا نیست تا بتونم اسم ببرم . گاهی وقتا فکر میکنم اگه نبود چکار باید میکردم. عزیزم ازت ممنونم بخاطر بردباری و لبان همیشه خندانت .

۳ ) از دختر گلم درسا که علیرغم سن کمش و با کمک مامانش داره با این وضعیت کنار میاد و اونم مثل مامانش بابا رو همراهی میکنه. دخترم میبوسمت .

۴ ) از همه دوستانم تو ماهشهر که تو این مدت منو تنها نذاشتن و هر کدوم هر جوری که تو توانشون بود بهم کمک کردن مخصوصا خانواده آقای زاهدی پور و زیارتی . امیدوارم بتونم زحماتتون رو روزی براتون جبران کنم .

۵ ) از عموی اینترنتی درسا که توی این مدت همیشه به من و خونوادم لطف داشته و شرمندمون کرده . ببخشید که توی این مدت نتونستم به وبلاگ خوبت سربزنم و برات کامنت بذارم ولی همیشه اخبارتو از  مامان درسا میگرفتم . میدونم ازم ناراحت نیستی و درکم میکنی.

۶ ) از همه کسایی که با کامنتهای قشنگشون ما رو همراهی کردن و میکنن وباعث میشن این وبلاگ همیشه نویسنده داشته باشه . ببخشید اسم نمیبرم چون میترسم اسم کسی رو از قلم بندازم و شرمنده بشم . از همتون ممنونم.

+ نوشته شده توسط کامران عطاران در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 16:43 |
پائئیز زیبا و شروع مهد

برخلاف انتظارم که فکر میکردم بازم درسا با گریه و دردسر به مهد می ره چون به خونه عادت کرده بود و همش میگفت من بالا نمی رم بریم ولی فقط تو حیاط باشیم یا اینکه تو هم بیا روپله ها بشن و ... امروز درسا کلی خوشحالم کرد و رفت تو کلاسش که چندروز زودتر شروعش کردیم تا آماده بشه و آخر وقت خوشحال اومد و مهربونم مثل همیشه پرید بغلم و گفت مامانم دلم برات تنگ شده بود و من کلی لذت بردمآخه بدجوری عاشقشم

برای عمو جون:

برای همون عموی مهربون باوفا نه عموی واقعی نامهربون که تو یه مهمونی بعداز ۳ ماه دیدیمشون و هیچ حسی تو نگاهش بعداز دیدن درسای وروجک ندیدم. کم کم داره عموشو فراموش می کنه و این خیلی بده. درسته که همسرش از نظر تربیتی صفره ولی نمیدونم چرا خودش اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته و همه چی رو فراموش کرده. عموجون مهربون درسا چندروزه که نمی تونم برات کامنت بذارم یه بار باز نمی شه یه بار پسورد میخوادو...راستش با شرمندگی آدرس ایمیلتو هم پیدا نکردم  می خواستم ببینم هنوز می شه از طرف خانم ابراهیمی برم به اون آدرسی که لطف کرده و داده بودی. خلاصه باکمال شرمندگی کلی کارت داریم.

                              

خاله سوسکه درماه رمضون با چادری که مامانی براش دوخته:

             

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 15:11 |
خاله هم داشته باشی اینجوری!!
 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 13:36 |
سوغاتی
درسا:بابا این دفعه که از ماموریت اومدی برام  برادر و شوهر و خواهر بخر . باشه

بابا: 

منم:

آخه بابا هروقت میاد یه سری بهمون بزنه با دست پر میاد البته با خوراکیهای جورواجوری که درسا دوسشون داره و تلفنی سفارش داده ولی حالا چی؟!!!!

قربونت برم با این همه پرحرفیا و حرفای قلمبه سلمبه ای که می زنی مامان دست نگه دار . یه لحظه می خوام برات توضیح بدم. چقدر همکار بدلت نشسته که همه چی رو باهم همکار می کنی آب هویج رو با شیرموز . شیر و پلنگ . سیب و آناناس چون اون اپله اون پاین اپل  دخترک عاشق کتاب خوندنه و منو کلافه می کنه وقتی هم میگم فقط یه کتاب دیگه انتخاب کن همینکه به صفحه آخرش می رسیم می گه نه اینو نه!بذار توضیح بدم اونو می خوام و روزازنوروزی ازنو. یا میگی تا ده بشمار دیگه بسه به شش که می رسه دوباره می ره ۱ بچم بیسواد نیست ها بقول خودش که می خنده و میگه آی پدرسوخته

             

+ نوشته شده توسط مامان درسا در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 13:31 |
عاشقتم من

دورسرت بگردم مادر که برای اولین بار امشب با سردرد خوابیدی. الهی مادر بمیره و درد و ناراحتیتو نبینه. گفتم مامان ازبس خسته ای . سرتق شدی صبحا دیر پامی شی که البته تقصیر من بی برنامه س !ظهر حریفت نمی شم که بخوابی از وقتی پا می شی یه ریز راه می ری و حرف میزنی خسته ای مامان بخوابی خوب میشی و چند ثانیه بعد خوابت برده بود. الان که اومدم بالا سرت دلم برات ضعف رفت آخه غروب گردن نونو (عروسکی که یه لحظه ازت دور نمی شه) درد گرفته بود و نمی دونستی براش چکار کنی!!!!گفتم با این روسری گردنشو ببیند تا خوب بشه بعد پرسیدم خوب شد گفتی آره بندم گفتم قربونت بستم نه بندم مثل اختادم که هنوز نشده انداختمو حالا وروجک شیرینم یه جور بامزه ای اون روسری رو بسته بودی رو سرت. ایشاا... که زود سرتو خوب کرده باشه و خوب بخوابی.

هفته پیش رفتیم مسافرت و خداروشکرخیلی خوش گذشت . به لطف وجود مامانی و خاله ها منم تونستم یه کمی بخودم برسم و استراحت کنم چون چندسال گذشته تو سفر هم دنبالت بودم که غذا بخوری خوابت بهم نخوره غرولندای بی پایانو گریه های زیادتو تحمل کنم و ... می بینی مامان بازم می گم تو یه فرشته ای یه فرشته مهربون که همه زندگی منه

                          

                          

             

               

هرکی می بینت میگه کپی باباشه ولی تو این عکس شبیه بچگیهای خاله سمانه افتادی اینقدر شبیه که از دیدنش یه حالی شدم بقول خودت خیلی عجیب.بزرگتر که بشی و عکس خاله رو ببینی می فهمی که الان چی میگم . انگار که خودشی....

            

+ نوشته شده توسط مامان درسا در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 22:52 |